شیرین زبون من
سلام نفس من جونم برات بگه یه چیزایی میگی و یه کارایی میکنی که نگو . تو این ماه رمضون از ماه رمضون و افطار و سحر برات خیلی گفتم . تا سحر که با ما شب زنده داری میکنی و نمی خوابی و ظهر ها تا افطار با ما می خوابی . دیروز قبل از افطار با بابایی رفتی بستنی و چیپس خریدی و اومدی خونه . چون همیشه عادت داری میای با من میخوری گیر داده بودی که مامان بیا بستنی بخور خلاصه از تو اصرار از منم انکار که من روزه ام نمی تونم بخورم تا اینکه خوردی و تموم شد و بعد افطار من بهت گفتم سبحان چیپست رو بیار با هم بخوریم مامانی ! که شما با قیافه حق به جانب گفتی نه نمیخواد تو روزه داری!و منو همچنان در کف چیپس گذاشتی. امروزم وقتی مامان جون گفت من روزه دارم . ش...
نویسنده :
مامان سمیرا
13:39


